
عنوان کنونی این وبلاگ، بزرگ است؛
اما...
ظرفیت عمّار گشتن ما، بزرگتر ...



این روزها در انگلستان، داد مردم علیه بیداد حکومت پادشاهی بلند است. بیدادی که نمود کوچکی از آن را همین چند ماه پیش در مراسم عروسی نوه ملکه شاهد بودیم. برای ما که در مملکتی زندگی می کنیم که سران آن توفیق خود را جز در گرو مردمی بودن و مردمی زندگی کردن نمی توانند بدانند (چرا که ملت و جو عمومی جامعه تجمل گرایی و تبعیض را بخصوص در بین مسئولین بر نمی تابد)، بله، برای ما وجود چنان اشرافیتی در بین سران انگلستان که از طریق نردبان مالیات گیری و لگدکوبی قشر متوسط و ضعیف جامعه انگلستان حاصل شده، و درک سکوت چندین و چند ساله مردم انگلیس در قبال این بی عدالتی ها، شاید سخت باشد.

اما زمزمه های اعتراض و شورش مردم تا قبل از این احتمالا زیاد در فضا پیچیده بوده که نشان از بی اعتمادی مردم نسبت به پادشاهی انگلستان داشته و کم کم گویا شکوه و زیبایی و محبوبیتی برای رودستی ها در چشم زیردستی ها باقی نمانده بوده که برای ممانعت از این تغییر و تحول و ایجاد خوش بینی و علقه در دل مردم نسبت به حکومت، تکاپوهای هر از گاه فرهنگی نیز راه به جایی نبرد که بارزترین و جدیدترینش را در همین آخرین جشنواره اسکار و فیلم برنده چندین جایزه اسکار یعنی "سخنرانی پادشاه" شاهد بودیم. شخصیت اصلی اش پادشاهی مهربان، لطیف، خانواده دوست و کمی هم بخاطر مشکل لکنت زبانش قابل ترحم می نمود. در طول قصه فیلم این پادشاه درگیر این مشکل است و نطق عمومی و مهمی که در پیش دارد. نهایتا نیز می تواند بر مشکل خود به بهترین وجه فائق آید و در میان مردمش که بشدت او را تشویق می کنند و به او امید بسته اند، سخنرانی محکم و در عین حال صلح جویانه ای را انجام میدهد.
این روزها صدای داد محرومان علیه بیداد حکومت پادشاهی انگلستان به گوش می رسد...
صدای شلیک گلوله تبعیض نژادی به سوی یک سیاه پوست معترض...
و خشونت پلیس که منجر به کشته شدن پنج شهروند انگلیسی و بازداشت بیش از هزار نفر از معترضان
و تفتیش خانه به خانه مردم توسط پلیس و ...
و یکی دیگر از اظهار نظرهای جالب نوری زاد که: برخورد پلیس انگلستان با مردم خیلی ملایم است و معترضان افرادی مفت خور و غارتگر هستند!
.
البته در فیلم "سخنرانی پادشاه"، قصه این پادشاه محبوب و حکومت پاک و پر جلال و ظاهرا ماندگار وی برمیگردد به سالهایی که با اوضاع فعلی انگلیس فاصله زیادی دارد...
حدود ده سال قبل، در روز یازدهم سپتامبر، دو برج دوقلوی معروف امریکا مورد حمله هواپیمای تاشناس قرار گرفتند. مقامات امریکایی رسما اعلام کردند طبق شواهد و مدارک موجود، مسئول این حادثه به ظاهر تروریستی، القاعده و شخص اسامه بن لادن است. پس امریکا به افغانستان و سپس عراق لشکرکشی کرد تا گروه تروریستی القاعده و رهبر آن را دستگیر نماید. طی این حملات هزاران نفر از افراد غیر نظامی در این دو کشور قربانی مبارزه امریکا با تروریسم گشتند! اوضاع داخلی افغانستان نیز پس از این همه سال و برخلاف ادعای مقامات امریکایی مبنی بر ساختن آن بسان ژاپنی دیگر(!)، همواره صدها سال عقب مانده تر از دنیا نگه داشته شده. آنچه که بکلی فراموش شد، هدف از این لشکرکشی ها بود؛ یعنی مبارزه با تروریسم... .
البته در تعبیر دقیق تر می توان گفت القاعده فراموش نشد؛ چراکه القاعده و رهبر آن ساخته و پرداخته امریکا بود و فلسفه وجودی اش، حفظ منافع امریکا در کشورهای منطقه استراتژیک خاورمیانه. (همان گونه که چندی پیش هیلاری کلینتون نیز صراحتا اعلام کرد القاعده و طالبان ساخته دست امریکاست و امریکا در تمام این مدت از بن لادن پشتیبانی و نیز حمایت مالی می کرده است). پس بن لادن نمی بایست از بین می رفت چرا که به وجودش نیاز بود؛ کما اینکه چندین مرتبه مستقیما از سوی کاخ سفید و پنتاگون به نیروهایی که موفق به شناسایی محل اخفای وی شده بودند، دستور داده شد اقدامی انجام داده نشود!

سال ها گذشت... بحران اقتصادی عظیمی گریبانگیر امریکا و اغلب کشورهای جهان شد. جدیدترین آمار، عدم رضایت هفتاد درصد مردم امریکا از مقامات فعلی کشورشان و اوضاع نامناسب اقتصادی حاضررا نشان می دهد. مردمی که از بابت اینکه مالیاتهای سنگینی که می پردازند، جز اینکه صرف هزینه های سنگین لشکرکشی های امریکا و کشتار مردم بی دفاع و مخدوش شدن چهره امریکا در افکار عمومی جهان شده، ثمری نداشته است. انتخابات امریکا نیز نزدیک است. اوباما باید این چهره منفور را متحول سازد تا بتواند آراء مردم را به نفع دموکراتها جلب نماید. به زودی نیز مجبور به تخلیه افغانستان از ارتش خود و دست خالی بازگرداندن آن می باشد. پس چه کاری بهتر از اینکه بازی با مهره دست نشانده خود را به اتمام رساند و عطایش را به لقایش ببخشد! در واقع منافعش در جایی زنده بن لادن را نیاز دارد و در جایی مرده اش را. لذاست که شخص اوباما رسما در رسانه ها با افتخار اعلام می کند: اسامه بن لادن توسط نیروهای امریکایی کشته شد... . البته توضیح نمی دهد که سیستم پیشرفته اطلاعاتی و امنیتی امریکا چطور در این ده سال موفق به یافتن وی نشدند؟ اگر او بنابر ادعای آنها در تمام این سال ها در مکانهایی صعب العبور و به سختی قابل ردیابی بوده، چطور این بار در یک خانه مسکونی در محله ای نظامی در پاکستان -جایی که حضور افراد در آن مستلزم ارائه کارت شناسایی است- به راحتی یافت شده؟ چرا وقتی یافت شده، او را زنده دستگیر نکردند تا در محکمه جهانی اطلاعات بیشتری از وی دریافت و او را محاکمه کنند؟ چرا حال که او را کشتند، جسدش را در دریا انداختند؟! و هزاران سوال بی پاسخ دیگر که البته پاسخش نزد حق جویان روشن است.
آنچه در کنار این مسائل مطرح می شود، ارتباط انتشار این خبر با انقلابهای اخیر خاورمیانه و شمال افریقا می باشد. حرکتهایی اسلامی که طی آن مردم انقلابی خواهان برچیده شدن حکومتهای ظلم و حاکمان غالبا دست نشانده و جایگزینی حکومتی اسلامی و مستقل اند. غرب و امریکا نیز تا وقتی منافعشان اجازه دهد، همچنان در حمایت حکام این کشورها می کوشند؛ و در این راستا به انحاء مختلف سعی در تحریف حقیقت اسلامی و مردمی بودن این قیام ها دارند. و اگر کار به جایی برسد که دیگر نشود با حکام فعلی برای حفظ اوضاع به نفع خود طرفی بست، -برای نمونه، لیبی- در چرخشی 180 درجه ای، وکیل مدافع مردم انقلابی شده و تا جایی پیش می روند که حتی به مردم سلاح می دهند تا زودتر شر مهره سابق دست نشانده، کنده شود! البته ناگفته نماند حمله امریکا و غرب به لیبی، نه به سرکردگی امریکا، بلکه ناتو، صورت گرفت چراکه درآن صورت، اثر تبلیغاتی منفی برای دولت امریکا در انتخابات می داشت. ناتو نیز به بهانه حفظ جان غیرنظامیان و کمک به انقلابیون برای برکناری قذافی به لی
بی حمله ور شد ولی بدنبال آن انقلابیون نیز از حملات نیروهای ناتو بی نصیب نماندند! و این به این معنی است که امریکا و غرب میل دارد درگیری میان ارتش قذافی و مردم، تداوم یابد تا در زمانی مناسب راه حلی مناسب و جانشینی برای مهره سوخته اش بیابد؛ قذافی، مهره ای وفادار به اربابش که تا پیش از رکب خوردنش، با تأمین کامل منافع امریکا در کشورش و نفت و گاز ملت را در اختیار او گذاشتن، خوش خدمتی زیاد کرده بود؛ و با چهره ای منافقانه و یکی به نعل و یکی به میخ زدن ها بیش از چهار دهه حکومت که نه، دیکتاتوری کرده بود؛ و اینک نیز برای مقابله با اعتراض مردمش، سیل خون در کشورش به راه انداخت که همین وحشی گری هایش نیز سیاهی چهره اش را آنقدر پررنگ کرد که اربابش هم تصمیم گرفت قید این نوکر جیره خور را بزند و تا گندش در نیامده –که البته دیر زمانی است که درآمده- علی الحساب از انقلابیون دفاع کند تا بعد به نرمی، نوکری انقلابی نما برسرکار بگذارد.
... و اینگونه است که سرنوشت تمامی مهره ها اگر بسوزند؛ که نهایتا نیز خواهند سوخت، یکی می شود. صدام ها و اسامه ها و معمرها ...
اما مردم، دیگر برخاسته اند...
سلام. حالمان گرفته است. رفته بودیم اون پارکی که نزدیک ایستگاه مترو حقانیه و من اسمشو نمیدونم.
پارک خوش آب و هوای آلوده ای بود! یک پارک پر از دار و درخت و بی صفا که اکسیژنش زیاد بود ولی نمی تونستی توش نفس بکشی!
یه پارک پر رفت و آمد و شلوغ ولی نه پدری توش قدم می زد و نه مادری برای اعضای خانواده چای می ریخت. نه خواهر و برادرهای خانواده توش باهم بازی می کردند و نه صدای گفتگوی صمیمانه خانواده ای شنیده می شد.

پارکی سرسبز بود ولی خرم نبود! مرتفع بود ولی هرچی بالاتر می رفتی بیش تر احساس سقوط بهت دست می داد! فصل بهار بود ولی تو پارک باد خزان می وزید! از اون بادها که باید کلاهتو سفت بچسبی تا نبردش! جوون زیاد بود ولی روح جوونی از اونجا پر کشیده بود انگار!
در فضای سوت و کور پارک، صدای پرنده ای شنیده نمی شد و در عوض صدای پچ پچ و نجوا به گوش می رسید... و البته گاهی هم صدای بلند قهقهه های سرمستانه؛ زیر و بم... .
یه خانم میانسالی از پارک که رد می شد، چهره اش رفت تو هم و جلوی بینی شو با مقنعه اش گرفت و گفت: اینجا که پر از "نر و ماده" است که باهم پرسه می زنن...! و سریع راهشو کشید و از پارک خارج شد.
ما هم هر کاری کردیم که بتونیم اونجا کمی رفع خستگی کنیم و از آب و هوا استفاده، نشد. انگار آنجا آب و هوای خودش را داشت. آب و هوای "مخصوص" آدم خودش را ... . ای کاش ورودی پارک لااقل روی تابلویی می نوشتند مخصوص استفاده چه افراد خاصی است که امثال ما وقت و حالمان گرفته نشود!
.
گفتم این تجربه را به شما هم منتقل کنم که یادتان باشد از چیزی یا جایی که می خواهید استفاده کنید، قبلش مطمئن شوید، مبادا "مخصوص" باشد...!
نمی دانم چرا مدتی است در تهران چیزهای "مخصوص"، دیگر "معمول" شده...؛ انگار این ماییم که تخصیص خورده ایم!
-مشکل نه از دین است، نه از حکومت دینی. بلکه مشکل خود ما هستیم. چرا به جای درست کردن خودمان، دین را زیر سوال می بریم؟ جوان امروز، برخلاف گفته های شما، از دین نه تنها زده نشده، بلکه خواستار پیاده شدن اصول دینی است که در حال حاضر معطل مانده است.
-کسانی گفتند که چون از دین سوءاستفاده می شود، لذا راه حل، تفکیک دین از حکومت است!
-حکومت دینی و جامعه دینی یافتنی نیست، ساختنی است.
-فاصله طبقاتی، تبعیض در نهادهای دولتی، سلطه سیاسی دیگران بر جوامع اسلامی، و دستگاه قضا و دولت و مجلس پرحرف و کم کار، با پیامبر اسلام و سنت وی سازگاری ندارد.
-دولتمردانی هستند که در مناطق مرفه تهران ساکن اند و در خانه های تجملاتی زندگی می کنند، و دم از حکومت دینی یا جامعه مدنی می زنند، اگر به احکام غربی عمل کنند، قدرت و ظرفیتش را ندارند که به احکام اسلامی در باب حکومت دینی عمل کنند. بلکه تنها دین و حکومت دینی زیر سوال خواهد رفت.
-ما تنها زمانی در برابر جریانهای ضد دینی تحت نام روشنفکری متزلزل می شویم که خودمان فاسد شده باشیم. آن وقت دیگر جرأت نهی از منکر را نخواهیم داشت. و آنهایی که باید نهی از منکر بکنند خودشان آلوده شده باشند.
-پیامبر کارها را به شرافتمندانه و غیر شرافتمندانه تقسیم نمی کرد.
-کسانی که می خواهند دین را اصلاح بکنند، خودشان را اصلاح کنند؛ کتاب و سنت احتیاجی به اصلاح ندارد بلکه نیاز به فهم و عمل دارد (این مطلب را استاد پناهیان نیز در مراسم دهه اول محرم ۸۹ در دانشگاه تهران مطرح کردند). مشکل ولایت فقیه نیست که می خواهید از قانون اساسی حذفش کنید، مشکل ما و شماییم... .

-برخی می گفتند این جنگ و مبارزه با استکبار حرف و شعار مفت است؛ برو به زندگیت بچسب و منافع ملی یعنی فقط شکم خودت و الا اصول و ارزش و عدالت مطرح نیست؛ این منافع ملی به قرائت آنهاست!
-پیامبر یک شغل اصلی داشت و آن خدمت به مردم بود.
-پیامبر می فرمود: هرکس مطالبات مردم را به گوش مسئولین برساند اهل بهشت است.
-پیامبر ارزش و ضد ارزش را صرف نظر از اینکه از چه کسی سر زده، پاس می داشت.
-ملاک پیامبر برای نزدیکی و دوری به افراد، خدمت آنان به مردم و مسلمانان بود.
-هرکس به پیامبر رجوع می کرد و از او درخواستی داشت، محال بود دست خالی بازگردد؛ پیامبر اگر داشت، می داد و اگر نداشت، او را با کلمات زیبا بدرقه می کرد.
-مواسات یعنی مردم را در شادی خود شریک کردن و خود را در غم مردم شریک دانستن.
-اطرافیان پیامبر می گفتند پیامبر آنچنان به حرفهای ما گوش می داد که ما فکر می کردیم چه چیز مهمی گفتیم که پیامبر نمی دانست!
-اگر نوابغ نبودند، بشر هنوز غار نشین بود؛ وبالاتر از آن اگر پیامبران نبودند، نوابغ نمی توانستند هیچ تأثیری در ساختار تاریخ بشر بگذارند؛ در واقع پیامبران اگر نبودند، بشر، حیوان بود.
-مکاتب و ادیان خرافی بطور مطلق باطل و عاری از ارزش نیستند منتها آمیخته با انواع خرافات و شرک هستند که گاهی باید عطایش را به لقایش بخشید.
-کسانی بوده و هستند که چون نمی توانند ادعای نبوت کنند و به مفهوم نبوت در دین برسند، نبوت را پایین می کشند برای خراب کردنش؛ و مفاهیم دین از این قبیل را که ماورائی هستند، امری مادی و طبیعی جلوه می دهند. مثلا نبوت را با شاعری مقایسه می کنند.
-تقریبا همه آثاری که بعنوان روانشناسی دین یا جامعه شناسی دین یا فلسفه دین وکلام جدید، امروز وجود دارد، اصل دین و وحی که ادعای اصلی پیامبران بود را باطل فرض کرده اند؛ آنگاه در مورد چرایی و چگونگی این ادعا بحث کرده اند.
پیامبر در حکومت به ابوذر هیچ مسئولیتی نداد چون ابوذر در ایفای آن ضعیف بود... .
-کسانی که می گویند مخیریم دین را بپذیریم یا نه، نمی توانند و نباید ادعای نظریه پردازی دینی داشته باشند. هرچه بگویی می گویند این فهم "تو" از دین است؛ لذا دین هیچ قطعیتی ندارد!
-تفکیک دین از عقل و از حکومت خدمت به مسیحیت بود. چون اگر قرار باشد ادیان دیگر مثل بودیسم و مسیحیت و غیره را با محک عقل در حوزه نظر و عدل در حوزه عمل محک بزنی، ته کاسه شان چیزی نمی ماند! اما این تفکیک به ضرر اسلام و مسملمین است چون دعاوی اصلی اسلام اصولا با عقل و عدل درک و حفظ می شود.
-در غرب امروزه عقلانیتی وجود ندارد بلکه لاادری گری مطرح است... .
-در پوزیتیویسم یا اصالت قرارداد، حتی حقوق طبیعی غیر الهی هم ریشه قراردادی دارد و اگر قرارداد دیگر بکنیم، بشر دیگر آن حقوق را نخواهد داشت!
-اشکالی ندارد که حرفهای الهیات سکولار غربی بزنید؛ اما نه به اسم اسلام.
-ما با فریبکاری مخالفیم؛ نه با کفرگویی صریح و شفاف.
-وقتی می گویی رهبر انقلاب اسلامی شخصیتی "کاریزما" داشت، یعنی این انقلاب پشتش عقل و شعور نیست و صرفا به خاطر شخصیت کاریزماتیک رهبر آن، مردم انقلاب کردند!
(با دیدن این جمله به یاد یکی از دروس عمومی افتادم؛ نمی دونم معارف بود یا چی؟؛ که در مورد انقلاب اسلامی و پیروزی اون، به "شخصیت کاریزمای" امام اشاره کرده بود...!)
-بشر فقط ابزارش مدرن شده ولی اهدافش نه!
-اگر هرکس ضعفهای خود را بپذیرد، امید به دین بیشتر می شود.
-دو نوع انحراف در رابطه دین و دولت وجود دارد: یکی انحراف طرفداران دین دولتی است که معتقدند با حفظ ظواهر از طریق اعمال قدرت و رعایت مناسک ظاهری جمعی می شود جامع دینی ساخت؛ اما این خطاست چون این وضعیت منافق پرور است... و انحراف دوم، عده ای هستند که می گویند چون با دین دولتی مخالفیم، پس دولت دینی هم نباید داشته باشیم؛ یعنی دولت در هیچ حوزه ای قوانین دینی را نباید رعایت بکند و در واقع خواهان حذف دین از حوزه حکومت هستند که این هم اشتباه و مغلطه است... .
-پیروزی انقلاب تازه آغاز کار ما بود؛ نه پایان کار!
-اگر جهت اصلی مبعث و نبوت را نفهمیم، خود قرآن منحرفمان می کند.
-علت بروز بدعتها و خرافه هایی که به نام مذهب رایج می شود این است که بین جسم دین و روح آن جدایی می اندازیم که در این صورت همه چیز آن جابجا خواهد شد.
-در فرهنگ مبعث، عقل، هووی دین نیست؛ بلکه بازوی دین است.
-حتی اگر خودت هم وارد باشی؛ ولی دیگری از تو واردتر باشد، مسئولیت را قبول نکن. مگر در موارد اضطرار.
-پیامبر: من به کسانی مسئولیت می دهم که از آن فرار می کنند؛ چون می دانند امانت خدا و مردم است.
برگرفته از کتاب "محمد، پیامبری برای همیشه".
همان طور که می دانیم، اصول دین قابل تحقیق و پرسشگری راجع به حکمت و چگونگی آنها است؛ و پس از کاوش در خصوص فهم علل و کیفیات آنها، ایمان به اصول و عمل مطابق آنها واجب است. اما پس از بحث اصول دین، به فروعش می رسیم که برخلاف اصول، تحقیق بردار نیستند و بی چون و چرا بایستی بدانها عمل نماییم و از علت و حکمتش نپرسیم.
دوست داشتن دوستان خدا و دشمن داشتن دشمنانش نیز ار فروع است. وقتی کسی را حقیقتا دوست می داریم، دیگر بی چون و چرا رد پای او را دنبال می کنیم و از پیروی مان نه تنها اذیت نمی شویم، بلکه تمام سعی مان بر این است که هرچه بیشتر خودمان را شبیه او کنیم؛ اصلا بعد از مدتی، ناخواسته و بدون برنامه قبلی، به خودمان که نگاهی می اندازیم، می بینیم نسبت به قبل ترها چقدر عوض شده ایم؛ چقدر لحن و گفتارمان، سکنات و وجناتمان، و بتدریج خلقیاتمان شبیه معشوقمان گشته! و به تبع آن در دل خود، از چیزها یا کسانی که با او دشمن اند، احساس نفرت می کنیم. این روند در نهایت منجر به این می شود که بشویم کسی مثل او.
لزومی ندارد که معشوق ما، آدم باشد. فیلم گاو را که حضرت امام تأییدش نموده اند، لابد دیده اید. مردی آنقدر به گاو خود علاقه شدید داشت که پس از مدتی همه چیزش مثل آن گاو می شود و مانند آن، ما ما می کند!
معشوق ما می تواند حتی نه آدم باشد، نه حیوان. کسانی که عشق غرب و زرق و برقهایش هستند را دیگر "حتما" دیده اید و همواره هم می بینید؛ عشق آنها به اروپا و امریکا، آنچنان مسخشان کرده که نمودش را در نحوه پوشش و تکیه کلام و نحوه ادای کلمات و غیره می بینیم؛ که بتدریج حتی عقاید باطنی و ارزش هایشان را نیز تغییر می دهد...
"تولّی" از ریشه ولَیَ گرفته شده؛ به معنای محبّت. منتها محبت واقعی؛ یعنی محبتی که در آن، شخص عاشق، ردپای ولیّ یا معشوق را دنبال می کند. واژه "ولایت" هم از همان ریشه گرفته شده؛ لذا واضح است که چنانچه کسی که از ولایت دم می زند، اگر بخواهد چون و چرا و إن قلت در کار ولیّ بیاورد، باید در محبّت و ولایت پذیری او شک کرد.
اساس تشیع، محبّت است! شیعه، کسی است که عاشق است؛ عاشق دوستان خدا؛ همین عشق دست او را می گیرد و به پیش می برد... . وقتی عاشق کسی هستی، تبدیل شدن به آدمی مثل او، برایت آسان می شود. سعادت را اینگونه ارزانی شیعیان داشته اند...
وسط حرفمون بود که یه بنده خدایی که چند دقیقه بود که ایستاده بود و گوش میداد، گفت: نبوی اصلا مسلمون نبوده، مسلمون شد... ولی من سوالم اینه که چرا بهزاد نبوی ای که اینقدر سابقه خوب از خودش بجا گذاشته و خدمات زیادی برای این نظام و انقلاب ارائه داده، خیلی راحت باید طرد بشه و بهش اتهام اقدام علیه نظام و اغتشاشگری بزنند و بازداشتش کنند و ...؟
گفتم: من نمیگم! بهزاد نبوی خودش اعتراف کرده... . چهره اش متعجب شد... با تأکید پرسید: "خودش اعتراف کرده؟"
گفتم بله... ذهنم خالی شده بود... دیگه نمی دونستم چی باید از نبوی به اون طرف بگم... صادقانه بگم؛ جا خوردم از حمایت قابل تأملی که ازبهزاد نبوی کرد؛ از کسی که جزو لیدرهای جریانات بعد از انتخابات بوده، کسی که خودش اذعان کرده که ادعای تقلب هیچ سند قانونی ای نداشته ولی نمیاد همینها رو رسما به مردم هم بگه چون نمی خواد به موسوی خیانت کنه!!
نشد که به طرفم بگم؛ بگم که بهزاد نبوی و امثالش از همون ابتدای انقلاب و تشکیل سازمان مجاهدین انقلاب، اختلاف نظرهای اساسی ای با اصول نظام و انقلاب داشته، منتها فرصت مطرح شدنش توی اون بحبوحه بعد از انقلاب و مقابله با دشمنان بیرونی پیش نیومده. بگم که خود بهزاد نبوی بعدها اقرار کرده که من خودم اختلاف نظر با امام داشتم برخی از مواضعش رو نمی پسندیدم و دز ولایت پذیریم پایینه.
نشد که بگم برای شناختن وضعیت حال افراد اصلا نیازی به اعتراف اونها نیست... حتی اگر تا ابد سرسختانه مقاومت کنند و اتهامات وارد بر خودشون رو نپذیرند... . بهزاد نبوی و همفکرانش توی سازمان مجاهدین انقلاب، از همون ابتدا نتوانستند با وجود نماینده امام راحل توی سازمان کنار بیان... با انواع و اقسام روشهای پیچاندنی و توجیه کردنی و خود را به کوچه چپ زنی و غیره سعی در منزوی کردن نماینده امام در سازمان و جلوگیری از انجام وظایفش از طریق زدن برچسبهای مختلف به نماینده امام نظیر دخالت او در امور سازمان کردند. اینها جای تأمل داره عزیزان من!
بهزاد نبوی و نظایرش به نظر من در طول سالیان پس از انقلاب، یا از این ور بام افتاده اند یا از آن ور! اوایل انقلاب با عنوان خط امامی ها، مواضع تند و تیزی در قبال دیگر گروهها و احزاب داشتند و آنان را متهم به خط امامی نبودن و سهل انگاری و مسامحه در قبال دشمنان انقلاب می کردند؛ و به تدریج و با فاصله گرفتن از روزهای پرجنب و جوش اول انقلاب و چند سال پس از آن، بطور کامل تغییر موضع دادند و بعنوان مثال به جایی رسیدند که علنا از شعارهای مرگ بر آمریکای مردم ابراز ناراحتی می کردند!
حرف در خصوص نبوی و اعضای فعلی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران زیاد است؛ که مرور سیر تحولات ایشان (بعنوان مثال در کتاب چریکهای پشیمان) تعجب آور و در عین حال عبرت انگیز است.
.
دیروز بیشتر از گذشته به عمق این جملات پی بردم
صانع ژاله هم بچه بسیجی بود...هم دانشجو بود... هم حافظ قرآن بود...هم جوان بود...
دیروز فتنه گران یک جوان دانشجوی بسیجی حافظ قرآن را کشتند...
دیگر باید چه کسی را بکشند؟ به چه توهین کنند؟ حرمت چه را هتک کنند؟ دیگر باید منتظر دیدن چه فاجعه ای باشیم؟
چه کسی پاسخگوی این افتضاحات است؟
همانهایی که دیروز به بسیج و بسیجی فحش می دادند، امروز می خواهند به خون پاک بسیجی شهید، رنگ لجنی خودشان را تزریق کنند و آن را برای خود مصادره!... (۱)
شما هم غمتان نباشد! بگذارید تا ببینیم فردا چه ابتکار تازه ای از جانب آنها وقوع خواهد یافت؟...
از امریکا و اسرائیل که نگذریم...،
جدا حال و روز بعضی از این داخلی های ما هم جالب است، از جمله برخی نمایندگان مجلسمان که عملا نماینده و سرسپرده سران فتنه شده اند و دهان به محکوم کردن سران فتنه قاتل و لااقل سران سران فتنه-امریکا و ایادی اش- باز نمی کنند!
آی... قوه قضاییه! موسوی و کروبی دیرزمانی بود که گور خود را کنده بودند...
از تعلل تو، به مرور زمان خودشان هم لطف کرده در گور خوابیدند!
دیدند خبری از تو نیست، دیروز مصمم شدند خودشان بر پیکر پوسیده شان خاک سرد خودکشی بپاشند
اگر اذیت نمی شوی تو هم لااقل فاتحه ای بر مقبره شان بخوان!
می ترسم بعدها عذاب وجدانش بیاید سراغت...
بهر حال اینجا مملکت بچه مذهبی ها است. در آن، بچه مذهبی ها همچنان مظلومانه مبارزه می کنند، مظلومانه فحش می شنوند و مظلومانه هم شهید می شوند. جایی است که به محض شایعه کشته شدن یکی از سبزی ها، کل نظام "بسیج" می شود که به آن رسیدگی کند؛ ولی دریغ از رسیدگی به جرم قاتلان اصلی "بچه بسیجی" ها، دریغ از مجازات کسانی که طعم شیرین پیروزیهای انتخابات و راهپیمایی های باشکوه ملت را در کامشان تلخ کردند... دریغ از رسیدن صدای ناله مظلومیت بچه حزب اللهی ها به گوشهایی که نمی شنوند...دریغ...
۱) جدید ترین طنز "پایین ترین"ی ها:
" صانع ژاله متولد سال ۶۳ از هموطنان کرد زبان اهل پاوه و از اهل تسن، دانشجوی رشته نمایش دانشگاه هنر تهران روز گذشته با تیر مستقیم مورد هدف قرار گرفت که پس از اعزام به بیمارستان به شهادت رسید. به نظر می رسد جمهوری اسلامی در نظر دارد این شهید وطن رو به نام خودش مصادره کند. " !!!!!! ...
۲) خداروشکر تو قسمت عکس گوگل هم هرچی سرچ می کنی:"شهید صانع ژاله"، ممکنه عکس ترانه موسوی وجود خارجی نداشته(!) بیاد، ولی دریغ از یک عکس از شهید ژاله حتی تو صفحات آخر... !
اینکه عامل اصلی انقلاب مصر، احساس ذلت و تحقیر شدگی مردم مصر است. آن هم بخاطر شخص نامبارک حسنی و دولت مادام العمرش... . و هم اینکه در این انقلاب، توده مذهبی و مسلمان ملت مصر، بیشترین تعداد انقلابیون را دربر دارد.
حدیث داریم: الملک لایبقی مع الظلم... شیشه عمر پادشاهی حسنی یزید کافر که شکسته شد؛

اما شاید شما هم مثل من وقتی تصاویر انقلاب و انقلابیون پرشور مصر رو می بینید، جدای از حس غرور و افتخار و هم ذات پنداری و ظلم ستیزی و غیره، ته دلتون یه حس غریبی باشه...
توی این تصاویر، جای خالی یک نفر کاملا حس میشه... که اگر مصری ها اون یک نفر رو داشته باشند، انقلابشون قطعا بیمه خواهد شد. جای خالی "ولایت و ولی". یک خمینی، یک امام، یک ...
حضرت امام ـولی امر مسلمین جهان ـ امروز در حق مصری ها ولایت کرد ۱؛ یعنی ولایتش حقیقتا بر مسلمانان مصری بروز و ظهور یافت. طی ۸ بند جداگانه و اصولی و به زبان عربی که چه بکنند و چه نه... . که دیگر عذر و بهانه ای نباشد...
و لزوم وجود رکن حیاتی اسلام ـولایت فقیه ـ را به آنان گوشزد نمود.
.
اگر دعا می کنیم برای مصری ها و تونسی ها، رأس دعایمان این باشد که:
"ای خدای انقلاب اسلامی ایران، ای پروردگار خمینی، انقلاب مصر را "خمینی" دار کن!"

۱)ایراد انشائی و دستوری و غیره دارد ولی اشکال ندارد!
صحیفه نور/ جلد ۱۶/ صفحه ۲۸۶

"... این رئیس جمهور تحمیلی ثانی [حسنی مبارک] که خیال دارد در مصر مثل آن [انور سادات] حکومت کند، دربست خودش را در اختیار آمریکا گذاشته است؛ قبل از اینکه به ریاست برسد اعلام همبستگی خودش را با اسرائیل و آمریکا کرده است. ندیده است که همان طوری که سلف طالحش به واسطه خشم ملت به جهنم واصل شد، همین عمل را با او هم خواهند کرد. ملت مصر باید این مطلب را بداند که اگر قیام کند بر خلاف این توطئه ها همان طوری که ایران قیام کرد- آنجا هم پیروز خواهد شد. ملت مصر از حکومت نظامی نترسد و به او اعتنا نکند و همان طور که ایران حکومت نظامی را شکست و به خیابان ها ریخت، آن ها هم بشکنند و به خیابان ها بریزند و این تفاله های آمریکا را بیرون بریزند ..."
صحیفه امام/ جلد ۱۵/ صفحه ۲۸۵





... توجه اصلی در همه امور به مبدأ بود و ایشان هرگز به دنبال تظاهر در مقابل مردم نبودند. عنوان همیشگی نویسنده بر روی کتابهایشان، "مرتضی مطهری" بود و اجازه نمی دادند کلمه هایی مثل استاد و غیره قبل از اسمشان آورده شود.
از شهرت به شدت پرهیز داشتند. با اینکه تشکیل دهنده هسته مرکزی شورای انقلاب بودند، در روزنامه ها چندان نامی از ایشان آورده نمی شد. وقتی از ایشان می پرسیدیم که "چرا اسمی از شما نیست و از اکثریت دست اندرکاران انقلاب، کم و بیش نامی هست؟" ، ایشان می گفتند:
"من کاری را که باید انجام بدهم، انجام می دهم. هرچه نامم کمتر مطرح شود، آسوده ترم. سعی من براین است که در غیر موارد ضروری در اجتماعات عمومی مطرح نشوم".
پدرم در ادامه می گفتند:
"از روزنامه های خارجی برای مصاحبه با من آمده اند، اما من قبول نکرده ام. یاسر عرفات نیز به دنبال من می آمد تا با من عکس بگیرد، اما من امتناع کردم".
برای اینکه اخلاص ایشان بهتر مشخص شود، مطلبی را که در کتاب "گفتار ماه" دیدم، نقل می کنم. در آن کتاب که چند جلد است مقاله هایی از افراد مختلف، از جمله شهید مطهری به چاپ رسیده است. و این نوشته ها (ی شهید مطهری) در اصل بصورت سخنرانی بوده است. شهید مطهری در خاتمه معرفی یکی از مقاله هایشان، در کتاب "گفتار ماه" می نویسند:
"در این سخنرانی که اکنون به صورت مقاله آورده شده است، من یک اشتباه واضح ادبی کرده ام که پس از سخنرانی، یکی از روحانیون حاضر در جلسه به من تذکر دادند و من از ایشان سپاسگزارم".
این مطلب مربوط به چهل سالگی استاد است؛ یعنی زمانی که شخصیت ایشان کم کم مطرح شد. ایشان می توانستند بطور شفاهی از آن آقای روحانی تشکر کنند و احتیاج به چاپ آن نبود. اما این کار قدرت تسلط بر نفس و عدم توجه به ظواهر و در نهایت، اخلاص ایشان را می رساند. حقیقتا جمله ای را که گفته بودند:
"برای خود کار کردن نفس پرستی است؛... کار برای خدا توحید و یگانه پرستی است".
خود در عمل به خوبی بکار بسته بودند.
نمونه دیگری از اخلاص شهید مطهری، ساده نویسی ایشان است که سعی در بلند و سخت جلوه دادن افکار خود نداشتند. در تألیفات و سخنرانی های خود نیز، نیاز جامعه را بر موضوع مورد علاقه شخصی ترجیح می دادند. این نیز، نشانه اخلاص در نوشتار و گفتار بود.
صحبتهای آقای محمد مطهری-فرزند استاد (منبع: کتاب "پاره ای از خورشید")
